بنگـر بر نـگــار خـیـس.. چشمــانم !
مــن، بـغـض میـخندم و شـوق میـبـارم ..
نمیـد...انــم.. که خـوشـبختــــــــ میـشـوی یا نـه !
آرزویـــم.. هستــــــــ خوشـــبختیـَتــــــــ .. تـا ابـد......
تـو میـروی .. همــنشین یـارو دوستــــــدارتـــــــ.. کهنه یارم..
مـن میـمانـمـو بـغـض و اشـک و دـ ر دـ و یـادتـــــــ.. و سـیــگــارم..
دوباره دل هوای با تو بودن کردن
نگو این دل دوری عشقت رو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعا ها بردن
همه آرزو ها با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تورو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه توی رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم
توی هفت آسمون تو تک ستاره منی
به خدا ناز دو چشات و به دنیا نمی دم
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تورو ببینه
اینم مطلبی ازاقا احسان که لطف کردن وبرامون گذاشتن
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ماگذشتیم و گذشت آنچه توباماکردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهد
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا به صاحبنظری باز رسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران
دل چون آینه اهل صفا می شکند
که زخودبی خبرنداین ز خدا بی خبران
دل من دارکه در زلف شکن درشکند
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دایم تو کجا و ره بیدادگران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و در بدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
مي روم تا دگر از دوري من شاد شوي دگر از اين قفس عشق من آزاد شوي بغض غمگين تو از ماندن من بود فقط مي روم تا كه پر از خنده و فرياد شوي ميبرم خانه ي اين قلبم و از سينه ي تو تا كه پايان برسد حسرت ديرينه ي تو اين همه عشق پراز پاكي من بر تو چه سود نقش من لكه ي غم بود در آيينه ي تو بيش از اين قلبمو در محضر خود خار نكن من و از كرده ي خويش اين همه بيزار نكن درد اين لب به سكوتت بخدا كشته مرا پس تو با طعنه زدن مرگم و تكرار نكن مي روم تا زندگي را با غمت بهتر كنم عمر باقي گوشه ي ميخانه تنها سر كنم درد عشقت را فقط در عالم مستي كشم آن چه را كه قسمتم بوده دگر باور كنم باوري تلخ از تمام لحظه هاي زندگي حاصلي پوج از سرانجام بد دلدادگي
من میروم...
یاد دارم هر زمان که با دوریت یارای پیکارم نبود
چشمها می بستم
در خیالم با دو بال خویشتن
سوی تو پر میزدم
اوج پرواز خیالم بی افق بود
مرزهای بسته ی هفت آسمان را می گشود
کاش می دانستی
چشم من از باز بودن خسته است
کاش می دانستی
من به چشم بسته از آن آسمانها میگذشتم
تا بدان جا رسیدم
کز خودم چیزی نبود
هرچه هم بود از تو بود
در من این حال غریب لحظه لحظه اوج و شدت میگرفت
روز ها و هفته ها و ماه ها
راستی انگار
وقت و لحظه معنی خود را نداشت
در من امید نگاه عاشقانه اوج میافت
آه اما در خیال خام خود بودم...
و نمیدانستم
دست تقدیر برایم چه نوشت!
قبل از آن که صید صیاد شوم او صید شد
و از آن روز دگر
غصه آن عشق نافرجام در من مانده است
و از آن لحظه فقط
اشکها یار وفادار منند
درک من از عشق این شد
که اگر
خاطرت با رفتنم آسوده است من میروم....
فغان از زخم عریان شقایق
چه تلخ درد شلاق حقایق
غزل کز کرده و گوشه نشینه
تو خودسوزی رنج و قهره عاشق
... مذهب تو مذهب من پر حرفهای حسابه
اما حرفائی که داری جاش تو حجم یه کتابه
اگه خواستن تو جرمه از گناهای کبیره
من نمیخوام اون کتابی رو که توش عاشق اسیره
نیاد اون لحظه الهی که تو رو از من بگیرن
تو هجوم بی ترحم باختن ما را نبینن
هر دوی ما بیگناهیم ریشه مون حبس یه خاکه
بردهء دین برای هم اما دستامون هلاکه
اگه مذهبا یکی نیست اما قلبامون یکیست
میون یه عالمه سنگ دو تا قلب شیشه ایست
چی میشه با ما نجنگن اگه قبله مون دوتاست
گردن عشق و زدن بدترین حکم خداست
بی تو بهتره نباشم بی تو دنیا نمی ارزه
اگه محروم از تو باشم زندگیم فقط یه فرضه
اسم ما را مینویسن بین یاران خیالی
مردم عاریه از عشق قلبا از عاطفه خالی
اگه مذهبا یکی نیست اما قلبامون یکیست
میون یه عالمه سنگ دو تا قلب شیشه ایست
چی میشه با ما نجنگن اگه قبله مون دوتاست
گردن عشق و زدن بدترین حکم خداست
بی تو بهتره نباشم بی تو دنیا نمی ارزه
اگه محروم از تو باشم زندگیم فقط یه فرضه
اسم ما را مینویسن بین یاران خیالی
مردم عاریه از عشق قلبا از عاطفه خالی
من تو بهت گرگ و میشم
تو چته ؟؟؟
من زدم تیشه به ریشم
تو چته ؟؟؟
از نگاه هرزه ی خیابونا
من دارم شکنجه میشم
تو چته ؟؟؟
اسمم و چند دفعه بردی تا حالا
چند ستاره کم آوردی تا حالا
تو مثل من که همش بد میارم
به در بسته نخوردی تا حالا
من پُره دست نیازم
تو چته ؟؟؟
من می سوزم و می سازم
تو چته ؟؟؟
تو قمار زندگی منم که مفت
از تو نیستم و می بازم
تو چته ؟؟؟
من همونم که شکستی...
ز این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟
ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...
ترسم تو را عاشق شوم
از حال خود غافل شوم
ترسم که عقلم در بری
مجنونو بی حاصل شوم
ترسم که اسم شب شوی
ورد زبان من شوی
ترسم که در هر نيمه شب
فکر خيال من شوی
ترسم طنين خنده ات آيد که بيتابم کند
وحشی صفت مرغ دلم در بر کشد رامم کند
حوشم برد مستم کند يک لحظه آرامم کند
ترسم کلام دلنشين کايد ز تو خوابم کند
جنگ و نبرد زندگی باز آيد آزارم کند
در هم بپيچند پيکرم بعدم برد خاکم کند
خواهم که در اوج هواس در خلوتی يادم کنی
بعد زنی خوابت برد از ذهن خود پاکم کنی
باران که ببارد
برایت می گویم که در غربت گلدان پای پنجره
چند بار ...... قصه ات را برای چشمانم اعتراف کرده ام
باران که نبارد
بی تو حتی خط های دفترم هم یک به یک به دلشوره می افتند.
باران که نبارد
برایت می نویسم ، بی تو خواب شبنم چه قدر کال تعبیر می شود.
راستش، لا به لای خیسی حسم
شاید باز هم برایت لالایی بخوانم،
باران اگر ببارد ...